دردنامه عارف صمداني ملاحسينقلي همداني
نويسنده: هيئت تحريريه
صفحه 54 الي 55 نسخه چاپي

اشاره: اين نامه «دستورالعمل» نيست و مخاطب آن معلوم نيست. گويا كندي سلوك شاگرد، استاد را برآشفته و واداشته است چنين رنج‌نامه‌اي بنويسد و با لحني كوبنده او را سرزنش كند. از اينرو به مخاطب خود دستورالعمل نمي‌نويسد كه دستور، از آن كسي است كه در راه است و عامل؛ بلكه پتكي است بر فرق او تا هوا را از سر به در كند و نهيبي است بر قلب او كه از «آزها و آمالها» رسته و بيدار شود.
مخاطب عارف، تنها شاگردش نمي‌باشد؛ همه آناني هستند كه عبرت‌هاي گوناگون دنيااز نفس حيواني به روح الهي عبورشان نداده و توجيه‌هاي علمي و ديني همانند پيله ابريشم گرفتارشان كرده است.
كوتاه سخن آن‌كه اين نامه موعظه حسنه‌اي است كه برگرفته از قرآن و كلمات گرانقدر معصومان عليهم‌السلام همراه با استعارات و تشبيهات بسيار ظريف و لطيف و والا است كه هر چند تكرار كني و دوباره آن‌را بخواني، به حقايق بيشتر باب‌هاي جديدتر و نعمات نويني خواهي رسيد.
بر اين نامه، حاشيه و تعليقي نياورديم و هيچ‌گونه تصرفاتي نكرديم و درباره شخصيت ملاحسينقلي همداني چيزي ننگاشتيم؛ زيرا در شماره‌هاي پيش درباره او مطالبي كوتاه نوشته بوديم.
اميد است نفس مسيحايي اين عبد صالح، از راه كلمات و آهنگ جملات، فطرت‌ها را آمادگي داده و عروج بخشد.

بسم الله الرحمن الرحيم

اي همبازي اطفال، اي حمّال اثقال [=اي دربردارندة سنگيني‌هاي گناهان] اي محبوس چاهِ جاه، و اي مسموم مارِ مال، اي غريق بحر دنيا و اي اسير هُمُومات آمال [=اندوهاي آرزوها]، مگر نشنيده و نخوانده‌اي «اِنَّمّا الحَياة الدُّنيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ» [=همانا كه زندگاني دنيا بازيچه و سرگرمي است]1 و نشنيده‌اي فرمودة آن حكيم غيبدان منزه از عيب و شَين را كه به فرزند ارجمند خطاب كرده «بُنَيَّ اِنَّ الدُّنْيا بَحْرٌ عَميقٌ غَرِقَ فيها الاَكْثَرونَ» [=پسركم! دنيا دريايي ژرف است كه بيشتر مردم در آن غرق گشته‌اند] و حقير عرض مي‌كنم عن تحقيق و نحن منهم [=از روي تحقيق عرض مي‌كنم كه ما نيز از آنهاايم] و اگر بخواهي عمق درياي حكمتش را بفهمي، در حقيقتِ لفظِ بحر عميق، فكر نما، ببين چقدر از جواهر حكمت در اين صندوق كوچك براي متفكرين به عنوان هديه درج فرموده، همين قدر بدان، دريا نهنگ دارد، ماهي دارد، جانورهاي عجيبة آن بسيار و مَهالِكِ غريبة آن بي‌شمار، جزائر هولناكش زهرة شيران را آب، و كوه‌هاي سهمناكش چه بسيار مردمان را ناياب نموده، اصل و ميدان اين دريا از ظلمات جهل ناشي شده است، و در آودية [=واديهايِ، سرزمين‌هايِ] اراضي قلوب اهل غفلت جا دارد، امواج آمالش بسي كشتي‌هاي عمر را به باد فنا داده، و جِبال هُمُوم و غُمُومش بسا پشته‌ها از كشته‌ها نهاده، مارهاي معاصي مهلكة آن، چه بسا اشخاص را به سمّ خود هلاك كرده،‌نهنگ‌هاي اوصافِ مذمومه‌اش چه كسان را فرو برده، و آب محبّت تلخ و شورش چه مردمان را كور و چه چشم‌ها را بي‌نور نموده، هر كه در اين دريا غرق شد، سر از گريبان نار جحيم بيرون آورده، در عذاب اليم خواهد ماند.
آدم‌هاي اين دريا نَسناس [=ميمون آدم‌نما] و سِباحَت [= شناوري] ايشان در اين دريا به ساحت وسواس است، راهزنانش جنود ابليس، اسلحة جنگشان خدعه و تَلبيس [=فريبكاري] است، اگر از عمق اين دريا بپرسي عرض خواهم كرد كه انتها ندارد، و اگر باور ندارد، به غوّاصان اين دريا، يعني اهل دنيا از اولين و آخرين نظرنما و ببين كه همگي در آن غرق شده، احدي به قعر آن نرسيده، و اگر بهتر مي‌خواهي بفهمي، به حال خراب خودت نگاه كن و ببين كه هر قدر داشته باشي، باز زياده از آن را طالبي و حرصت در جايي توقف نمي‌كند.
اي آقاي من، اين دنيا چگونه مردم را به خاك سياه نشانده، و قلوب ايشان را كه براي محبت و معرفت خلق شده، طويلة اسب و استر نموده، جوارحشان از قاذورات گنديده و دلهايشان آني خضوع و خشوع نديده، و ذرّه‌اي ذوق حلاوت طاعت را نچشيده، نه در نهادشان از توبه اثري، و نه در اوهام تفكر نحس ايشان از خداوند جَلَّ جلاله خبري، شب و روز به سَيف و سِنانِ لسان، عِرض و مال و عصمت مسلمانان را پاره‌پاره مي‌كنند،‌قلوبشان خالي از ذكر و فكر و مملوّ از حيله و مكر است، دست عقل را بسته و دست هوا را گشاده چه زخم‌ها از آن دست‌ها بر كبد دين رسيده، و چه مصيبت‌ها را شرع شريف برپا شده، لباس خداييان را كنده، و جامة فرنگيان را پوشيده، اَطْعِمه و اَشْربة اسلام را بدل به زَهر و زَقّوم نصاري و دَهريان [=ماده‌گرايان] نموده‌اند، وظايف شرع را متروك و آداب كفر را مسلوك [=طي شده، پيموده شده] داشته‌اند، بازار كفر و شرك در بلادشان معمور و آباد و سُوق [=بازار] اسلامشان مخروب و بر باد، وافَضيحَتاه [=اي واي كه چه زشت است] عَسكر [=لشكر] كفر در بلاد وجود ما منصور و مسرور و لشكر اسلام مقتول و مأسُورند [=اسير شده‌اند].
نه ما را در عاقبت كارمان فكرتي،‌و نه از سياست‌هاي الهيّه بر امم ماضيه [=امّتهاي گذشته] رسيده عبرتي، قضية هايلة ابابيل را شوخي و قصه فرعون و قابيل را مزاح پنداشته‌ايم، زميني كه قارون را با گنج بسيار فرو برده، با ماي كج و گيج‌ها موجود است. جان من آن بادهايي كه به آنها قوم هود را تأديب نمود، حال هم آن قادر حليم را مطيعند، اگر تو از اطاعت امر آن سلطان عظيم الشّأن جرأت نموده، سرپيچيده، خاك و آب، باد و كلوخ و سنگ، ذليل و منقاد [=مطيع و تسليم] اويند. بلي گول صبر و حلمش را خورده‌اند از حمكرانيِ عظيم او غافل شده، لباس شرم و حيا را كنده، قدم جرأت را پيش گذاشته در حضور عزّ و جلالش مرتكب معصيت او شده، مگر نمي‌بيني چگونه حكم محكم او در سماوات و اَرَضين جاريست؟ مگر نخوانده‌اي كه يوم نُشور آسمان‌ها منشور مي‌شود؟
بلي چگويم از شر آن روز پر آه و سوزي كه قلوب خائفين را خوفش گداخته، چگونه گداخته نشود دلهايشان از روزي كه زمين آن آتش سوزان و صِراطش تيزتر از شمشير برّان است،‌عقل‌ها پرّان، و اشك‌ها ريزان است، نُجُومَش مُنتثر [=ستارگانش پراكنده] و مردمانش چون جَراد منتشر [=ملخ‌هاي پراكنده]، هولش عظيم، و انبياء در اضطراب و بيمند، اخيار، مدهوش و ابرار، بي‌هوشند، شدائدش بسيار، و محنتش بي‌شمار است، آفتاب بالاي سر و زمين چون كورة آهنگر، بدن‌ها در عرق غرق، و لحوم و عظام [=گوشت‌ها و استخوان‌ها] در سوز و حرق. جهنم دورشان را گرفته و راه فرار برايشان بسته، ظالم شرمسار و عادل اشكبار، نامه‌ها پرّان بر يَمين و يَسار، مردم در دهشت و انتظار، ملائك غِلاظ و شداد در تردّد، و عقوبت الهيّه بر مرَدة [=سركشان] و عصاة [=گناهكاران] در تَشَدُّد. يكي از اسامي آن روز يوم الحساب است، و ديگري يوم التّناد [=روز از همديگر رميدن] از طرفي منادي به خنده و بشارت ندا مي‌كند: «يا اَهْلَ الْجَنَّةِ ارْكَبُوا» [=اي بهشتيان سوار شويد] و از جاي ديگر ندا مي‌كند كه: «يا اَهْلَ النّارِ اخْسَئُوا». [=اي دوزخيان اُف بر شما] و يكي را خلعت مي‌بخشد، و ديگري را مي‌كشند، طايفه‌اي سرمست شراب طهور، و قومي جگرهاشان قطعه قطعه از ضَرايع2 و زَقّوم3 مانده‌ام حيران، نمي‌دانم از قهرش بيان كنم يا از مهرش بگويم، اهل قهرش خاكيان و اهل مهرش افلاكيانند، يعني اشخاصي كه خود را به افلاك نوريه رسانده‌اند، اعتنائي اصلاً به اين افلاك ندارند، جسمشان جان و جانشان در عرش رحمان، اي به فداي قلوبي كه نور الهي جلَّ جلاله در آنها تابان و جلالت مرتبه‌شان بي‌پايان، خود را از عالم گسسته و به عالم انوار پيوسته، منوّر به انوار معرفت و مُخَلَّع [=خلعت داده شده] به خلعت محبت، زهدشان پشت پا به دنيا زده، توكلشان سر از گريبان توحيد بيرون آورده، از خلق عالم رميده، و به مقام قرب آرميده، فكرشان نور و ذكرشان نور و باطن و ظاهر و جسم و جان و خيال و عقل و جَنان [=دل] همه نور و غرق درياي نور، بس است، من ناپاك كجا و مدح و وصف پاكان كجا، امثال ماها بايد در تدبير ترك معصيت باشيم، اگر اصل ايمان را محكم كرده باشيم، دنيا نه چنان ما را فريب داده و كر و كور كرده است كه امثال اين مواعظ در قلوب قاسية ما اثري نكند، همين قدر مي‌دان كه تكليف مريض رجوع به طبيب است و اطاعت او، و تكليف طبيب معالجة حال، نه مريض مطيع، و نه طبيب حاذق است، ولي اگر مريض مطيع باشد، خداوند رحيم او را لابد به طبيب حاذق خواهد رسانيد، و اگر مطيع نباشد، سكوت كردن با او اَوْلي است.

پي‌نوشت‌ها:
---------------
1. سوره محمد: 36.
2. جمع ضريع: گياهي بد بوست، چيزي است در دوزخ كه تلخ و بد بوي و سوزان است.
3. درختي است در جهنّم كه خوراك دوزخيان است.