داستانهايى از زندگى فقيه محقق مقدس اردبيلى (قده) (1)

منبع: مجله پيام حوزه، شماره 10 و 11

نويسنده: سيد محمد على حسينى يزدى

درباره مرحوم مقدس اردبيلى بيش از بيست داستان و كرامت و حكايت و سلوك اخلاقى و .. . در زيست‏نامه‏ها نقل شده است . برخى از داستانها را چند نفر از علما در كتابهايشان به شكلهاى مختلف نقل كرده‏اند، كه توجه خوانندگان را به برخى از آنها جلب مى‏كنيم:

1. تواضع

«زهد او به مرتبه‏اى بوده است كه نقل مى‏نمايند قافله زوار به نجف اشرف وارد شد . يكى از اهل قافله به آخوند برخورد و او را نشناخت و تكليف نمود كه رخوت (2) چركن (3) شده مى‏خواهم كه براى من بشويى و قبول فرمود و جامه‏ها را گازرى (4) نمود و آورد . در آن حال صاحب جامه آخوند را شناخت و مردم توبيخ او بر اين عمل مى‏نمودند و او زبان به معذرت گشاد . آخوند فرمود كه، حقوق برادران مؤمن بر يكديگر زياده از آن است كه جامه او را بشويد، چرا معذرت مى‏خواهى؟» . (5)


2. اخلاص

«مولانا عبدالله شوشترى (ره) كه از جمله تلامذه اوست نقل مى‏فرموده كه، در ايامى كه در خدمت او در نجف اشرف درس مى‏خوانديم مكرر چنين مى‏شد كه در مدرس با او مباحثه مى‏كردم و او ساكت مى‏شد و من و حضار مدرس گمان مى‏كرديم كه او ملزم شده است . و من در بعضى از مجالس، مذكور ساختم كه در فلان مسأله و فلان مسأله آخوند را ساكت كردم . اين خبر به آخوند رسيد . روزى فرمود كه امروز مى‏خواهيم كه به اتفاق شما به صحراى نجف برويم . چون در خدمت او روانه شدم و خلوت شد، فرمود كه: در فلان مسأله و فلان مسأله من چنين گفتم و تو چنين گفتى و من چون دغدغه مى‏كنم در مناظرات علمى كه مبادا به مراء و جدال منتهى شود، ساكت شدم و سكوت من از راه عجز از جواب نبود، بلكه اگر خواهى جواب آن سخنان را اكنون به تو بگويم . پس من سخنانى را كه گفته بودم اعاده كردم و او همه را جواب فرمود . پس فرمود كه، چون به من رسيد كه تو مى‏گفتى كه آخوند را ساكت كردم و حق با من بود، دغدغه كردم كه مبادا سكوت من، اغراء بر جهل و سبب رسوخ تو بر غلط باشد . لهذا، خلوت كردم و تو را آگاه گردانيدم» . (6)


3. يارى بيچارگان

«سيد نعمت‏الله در كتاب انوار نعمانيه گفته ـ و در منتهى المقال هم مذكور است ـ كه در سالهاى گرانى و قحطى مال خود را بر فقرا قسمت مى‏نمود و در نزد خود به قدر سهم يكى از فقرا مى‏گذاشت و در بعضى از سالها چنان اتفاق افتاد كه همين عمل را كرد . پس، زوجه‏اش به غضب آمد و گفت كه مال ما را به فقرا انفاق مى‏نمايى و اولاد خود را گرسنه مى‏گذارى؟ پس، آن بزرگوار متعرض او نگشت و به مسجد كوفه براى اعتكاف رفت . چون روز دوم برگشت، مردى به در خانه‏اش آمد با چهارپايانى كه بر پشت ايشان بار بود از گندم خوب صاف شده و از طحين ـ يعنى آرد نازك بسيار خوب ـ پس، آن مرد به زوجه مقدس گفت كه، صاحب خانه در مسجد كوفه به اعتكاف اشتغال دارد و اين غله و بارها را براى شما فرستاد . چون مقدس از اعتكاف مراجعت فرمود، زوجه‏اش به او خبر داد كه اين طعام را كه با اعرابى [براى‏] ما فرستادى بسيار طعام نيكويى بود . پس، مقدس اردبيلى خداى را حمد نمود» . (7)


4. بخشش عمامه

«طريقه او در مأكول و مشروب اين بوده كه در هر وقت آنچه از ممر حلال براى او به هم مى‏رسيده، آن را صرف مى‏نموده و مى‏فرموده كه از جمع بين احاديث و روايات مختلفه چنين مفهوم و مستفاد مى‏گردد كه، اگر حق تعالى وسعت داده باشد، بايد كه آدمى ذخيره ننمايد و صرف نمايد و اگر تنگى رو دهد بايد كه آدمى نيز قناعت نمايد . لهذا، گاهى شيعيان از روى اخلاص لباسهاى نفيسه براى او به هديه مى‏آورده‏اند، قبول مى‏فرمود و رد نمى‏كرده و آنها را صرف مى‏نموده . و مكرر روى مى‏داده كه منديل تمام زر بسيار نفيس را كه براى او به هديه آورده بودند بر سر مى‏بسته و از خانه بيرون آمده و به زيارت آن حضرت مى‏رفته و در راه مؤمنى برمى‏خورده كه عمامه نداشت، منديل را به دو نيم مى‏كرده و نصف آن را به آن مؤمن و نصف ديگر را خود بر سر مى‏بسته . پس، به مؤمن ديگر برمى‏خورده و باز چنين مى‏كرده تا چون به خانه عود مى‏كرده، قليلى از آن منديل بر سر او باقى بوده است» . (8)

«از سخاوت مقدس اردبيلى چيزى است كه سيد جزايرى در انوار نعمانيه نوشته است كه مقدس اردبيلى طريقه‏اش آن بود كه عمامه بزرگى بر سر مى‏گذاشت و چون از خانه بيرون آمدى، دو ذرع كمتر يا بيشتر از آن عمامه پاره كردى و به فقرا و برهنگان دادى، به نحوى كه تا منزل مراجعت كردى عمامه او يكسر يا بيشتر تمام مى‏شدى» . (9)

«گويند كه عادت مولانا بر آن بود كه مى‏پوشيد از جامه هر چه از حلال باشد؛ خواه پرقيمت باشد يا ارزان . و هر گاه كسى به آن بزرگوار جامه نفيسى هديه مى‏كرد، قبول مى‏فرمود و مى‏پوشيد و مكرر اتفاق مى‏افتاد كه عمامه گران‏بها به ايشان تقديم كرده بودند كه معادل بوده با زر خالص . چون به زيارت مشرف مى‏شده، هر سائلى كه چيزى از ايشان مى‏طلبيد قطعه‏اى از آن را پاره مى‏كرد و به او مى‏داده تا آنكه باقى مى‏مانده بر سر ايشان مقدار ذراعى كه به خانه مراجعت مى‏نموده» . (10)


5. همه اعمال براى خدا

«از بعضى مسموع شد كه، مقدس در مدت چهل سال از او فعل مباح صادر نشد؛ چه رسد به حرام و مكروه . (11) (12)


6. مراعات حقوق حيوانات

«آن جناب را حمارى بود كه به كربلا و سامره مى‏رفت و هرگز او را تازيانه نمى‏زد و هر وقت كه آن درازگوش ميل به چريدن مى‏كرد، او را منع نمى‏نمود» . (13)


7. تشرف خدمت صاحب الامر (عج الله تعالى فرجه الشريف)

«مولانا احمد اردبيلى (قدس الله روحه) كه در زهد و تقوا و ورع يگانه آفاق است و زهد او ضرب المثل شده و در مراتب علم و فضل و تحقيق و تدقيق نيز مسلم است و او را در خدمت ائمه (ع) قرب عظيم بوده و بعضى از ثقات به وسايط معتمده از شاگرد او ميرفيض الله تفريشى ـ كه او نيز از علما و اتقيا بوده ـ نقل مى‏نمودند كه گفت: شبى از شبها ديدم كه او از خانه خود بيرون آمد و متوجه روضه مقدسه حضرت اميرالمؤمنين (ع) شد . من نيز مخفى به نحوى كه او مطلع نشود از عقب او روان شدم . چون به نزديك در روضه مقدس رسيد، درها گشوده و قفلها باز شد . پس، آمد و در برابر ضريح مبارك ايستاد و مى‏شنيدم كه شخصى سخن مى‏گويد . پس، بيرون آمد و متوجه مسجد كوفه شد و باز من از عقب او همه مى‏رفتم تا داخل مسجد كوفه شد . پس، به نزد محراب مسجد آمد و با شخصى سخن بسيار گفت و مراجعت نمود . در حال مراجعت مرا تنحنحى عارض شد . پس، او به طرف عقب نگريست و مرا ديد و پرسيد كه، تو با من بودى؟ گفتم: بلى از آن وقت كه از خانه بيرون آمدى تا الحال كه مرا ديدى، پيوسته از عقب تو روان بودم . پس، مبالغه نمودم و سوگند دادم كه مرا خبر ده به آنچه از او مشاهده نمودم . فرمود كه، مسأله‏اى از مسايل دين بر من مشكل شده بود . آمدم به خدمت حضرت اميرالمؤمنين (ع) و از آن حضرت پرسيدم . آن حضرت فرمود كه، امروز امام زمان، حضرت صاحب الامر (ع) است، برو به مسجد كوفه از آن حضرت سؤال كن . پس، رفتم به نزد محراب مسجد و آن مسأله مشكله را از آن حضرت سؤال نمودم و جواب شنيدم . چون اين واقعه را نقل فرمود، از من عهد گرفت كه در حيات او اين واقعه را به كسى نقل ننمايم و من به عهد خود وفا كردم و بعد از وفات او نقل نمودم» . (14)


8. شيخ بهائى و مقدس اردبيلى

«نقل نموده‏اند از شيخ عالى مقدار شيخ بهاء الدين محمد عاملى ( عليه‏الرحمة) كه فرمود كه، به نجف اشرف رفتم و مبادرت كرده به ديدن آن بزرگوار پيش از آنكه او به ديدن من بيايد . داخل شدم به حجره‏اى كه بوريا، فرش آن حجره بود و بعضى از كتب علمى در آن حجره نهاده بود . نشستم در آن حجره و آن كتب را برداشتم و ملاحظه مى‏كردم . ناگاه مردى آمد و سلام كرد و در پايين حجره نشست . من جواب سلام او گفتم و گمان كردم كه يكى از خدمه آخوند است . چون ساعتى گذشت و آخوند نيامد به خاطرم خطور كرد كه مبادا اين مرد آخوند باشد . پرسيدم كه تو چه نام‏دارى؟ فرمود كه، بنده احمد . پس من برجستم و دست او را گرفتم و با او مصافحه و معانقه كردم و معذرت مى‏خواستم كه چون من شما را ملاقات نكرده بودم، نشناختم . فرمود كه، چرا معذرت مى‏خواهى؟ من سلام كردم و جواب سلام مرا بر وجه احسن گفتى و فرمودى سلام عليك و رحمةالله و مشغول مطالعه كتاب دينى شدى و اين عمل نزد خدا اولى است از آنكه با من صحبتهاى متعارف بدارى . پس، با او صحبت بسيار داشتم . آخر الامر، آن عالى قدر از آن موضع كه نشسته بود (15) برخاست و ميل كرد به پايين حجره و در آنجا نشست . از سبب حال پرسيدم . فرمود كه، به خاطرم آمد آن آيه كريمه كه حق تعالى مى‏فرمايد: «تلك الجنة أعدت للذين لايريدون علوا في الأرض و لافسادا والعاقبة للمتقين» . (16)

يعنى: اين است بهشت كه مهيا شده است براى آنان كه نمى‏خواهند علو در زمين و نه فساد را و عاقبت نيكو از براى پرهيزكاران است . و مى‏ترسم كه نشستن در اينجا كه صدر مجلس اين خانه است، علو در زمين باشد . (17)


9. خداى كريم و كدخدا كريم

در تاريخ اردبيل و دانشمندان آمده:

«نقل نمود از براى نويسنده، جناب آقاى شيخ عبدالحسين نجفى بشيرى كه، شنيدم از بعضى ثقات در اوائل يا بحبوحه تحصيلات اردبيلى در نجف اشرف، كاغذى از طرف مادرش مى‏رسد كه از نجف اشرف به اردبيل تشريف ببرد، و اظهار اشتياق زيادى هم در آن نامه مرقوم بوده . معظم له به اعتبار وجوب اداى حق مادرش اجابت نموده، عازم اردبيل مى‏شود . وقتى كه اهل «نيارق» (18) تشريف فرمايى اردبيلى را مى‏شنوند، از نهايت اشتياق به استقبالش شتافته و كسى در نيارق نمى‏ماند مگر كدخداى محل كه اسمش «كريم» بوده . على الظاهر، مشاراليه معروف به فسق، و مدمن خمر بوده، به استقبال نمى‏آيد . تصادفا در شب ورود، اردبيلى در عالم رؤيا مى‏بيند كه، كدخدا وفات نموده به محقق تذكر مى‏دهند واجب است براى تو تشييع جنازه كريم كدخدا؛ بلكه كفن و تجهيز را هم خودت مباشر باش . محقق از خواب بيدار مى‏شود . چون به سابقه كدخدا اطلاع داشته مى‏گويد: حتما خوابم رحمانى نيست . بار دوم نيز همين خواب را مى‏بيند؛ باز مى‏خوابد . بار سوم مى‏بيند كه مى‏گويند كدخدا از دنيا رفت و صبح شده برخيز و تجهيز كدخدا را به جا بياور . اردبيلى از خواب بيدار مى‏شود به قصد وضو بيرون مى‏آيد . ملاحظه مى‏كند كه همسايگان به يكديگر خبر مى‏دهند كه البشاره كريم كدخدا به درك جهنم واصل شده . اردبيلى به صحت خوابش كه رحمانى بوده پى مى‏برد ولى در تأويل خوابش تأمل مى‏نمايد . بعد از فراغ از فريضه صبح، خود محقق مباشرت به تجهيز و تكفين مى‏نمايد، و همه از اين پيش آمد و تشييع وى در تعجب فرو مى‏روند . بالجمله، بعد از اتمام تجهيز وى، از زن كدخدا سؤال مى‏نمايد كه حقيقت وقايع شب گذشته را براى محقق گزارش دهد . زن كريم مى‏گويد:

جناب شيخ! شوهر من معروف به فسق و فجور بود . شب گذشته گفت: اى زن من امشب رفتنى هستم حالم منقلب است، جاى مرا در حياط خانه پهن كن . من به گفته او عمل كردم، ديدم كه كريم چشمهايش را به طرف آسمان و ستارگان چرخانيد با قيافه تائبانه و چشم اشكبار گفت: اى خدا تو مى‏دانى مقدس اردبيلى گناه نكرده است، اگر او را ببخشى برايت هنرى نيست، بلكه هنر آن است كه آن كريم على الاطلاق، اين كريم مجرم و عاصى و فاسق را ببخشد . محقق، به محض شنيدن اين كلمات به زن كريم مى‏گويد: رحمت خدا به وى شامل گشته و از گناهانش در گذشته است» . (19)


10. اهميت دادن به انجام وظايف

سيد على اصغر جاپلقى در طرائف المقال مى‏نويسد:

«سمعت من بعض الأثبات الثقات أنه طاب ثراه فى ليلة من الليالي ذهب إلى الحمام للغسل . فلما أتى إلى بابه، فإذا هو مقفل . فردد قرعه، فجاء حافظ الحمام من خلفه و سأله عن حاجته . فأظهر إرادة الغسل مع إعطائه الحافظ دينارا . فزعم منه الاستهزاء . ثم زاد على الأجرة إلى أن بلغت إلى أربعين دينارا . ففتح الباب و أخذ الدنانير . فدخل الحمام واغتسل ثم خرج بعد الاغتسال . فتفقه صاحب الحمام أنه المقدس، فعرض أني لاآخذ الأجرة ورد الدنانير، فلم يقبل مع الإصرار الكثير . فقال له المولى الأردبيلي: إنه قد وصل لى الفيض من الحمام و حصل لي المنزلة الكبرى و انفتح لى العلوم . فلا حاجة إلي الدنانير» . (20)


11. نماز استسقا

«و من جملة الحكايات المسموعة من ألسنة المشايخ أنه كان مستجاب الدعوة حتى أنه في بعض السنوات خرج إلى صلاة الاستسقاء . فعرض مخاطبا للجليل عز جلاله أن أحمد يطلب المطر، فلم ينزل من المنبر، و كان مشغولا بالسؤال، فجرى الغيث» . (21)


12. بى‏اعتنايى به دنيا

«و اما كرامات مقدس اردبيلى، پس بسيار و در السنه و افواه علماى اعلام در غايت اشتهار . و سيد نعمت‏الله جزايرى در انوار نعمانيه و علامه مجلسى در بحار الأنوار و صاحب لؤلؤ و شيخ ابوعلى در منتهى المقال برخى از آن كرامات را ذكر فرموده‏اند و اين فقير نيز بعضى را ذكر مى‏نمايد:

اول اينكه آن بزرگوار در صحن نجف اشرف دلو را به چاه انداخت كه آب كشيده باشد . چون دلو را بيرون كشيد، ديد كه آن دلو پر از اشرفى و دينار است . پس، آن دنانير را دوباره در چاه ريخت و عرض كرد خداوندا! احمد از تو آب مى‏خواهد نه طلا» . (22)

13. ارزش ولايت اميرالمؤمنين (علیه السلام)

حاج شيخ عباس قمى در كتاب هديةالأحباب چنين نگاشته:

«در كتاب مقامات سيد جزايرى نقل است كه مقدس اردبيلى از ساكنان حرم حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام) در نجف اشرف بوده و هرگاه مسأله‏اى بر او مشتبه مى‏شده در شبها خود را به ضريح مقدس مى‏رسانيده و جواب مى‏شنيد، و گاهى بوده كه آن حضرت او را به حضرت صاحب الامر ـ ارواح العالمين فداه ـ حواله مى‏فرموده، هرگاه آن امام بزرگوار در مسجد كوفه تشريف داشته .

و با اين اعمال خالصه از اغراض دنيويه، بعد از موت او، بعضى از مجتهدين او را در خواب ديدند كه با هيأت نيكو و جامه پاكيزه از روضه علويه بيرون شد . از او پرسيد كه چه عمل، شما را به اين مرتبه رسانيد؟ فرمود كه، بازار اعمال را كساد ديدم يعنى عملى كه به درجه قبول رسد خيلى كم است و فرمود: نفع نبخشيد ما را مگر ولايت صاحب اين قبر و محبت او .

فقير گويد كه، روايت شده از ابن عباس كه وقتى جناب سلمان (رضى الله عنه) را به خواب ديد با حلل و حلى و تاجى از ياقوت پرسيد: اى سلمان! بگو در بهشت بعد از ايمان به خدا و رسول چه عملى افضل است؟ فرمود: چيزى افضل از حب على (علیه السلام) و اقتداى به آن حضرت نيست» . (23)

14. واسطه قرار گرفتن مقدس در حوايج

«ثقةالاسلام آقا سيد على همدانى نزيل نجف اشرف براى نگارنده چنين نقل نمود:

از براى اردبيلى كرامتى ميان عربها معروف است: روزهاى زيارتى، عده‏اى، از نجف اشرف به زيارت كربلا حركت نموديم . در خان نصف (24) منزل كرديم . ولى از ازدحام زوار براى ما جايى پيدا نشد . بالأخره بعد از يأس كامل، عربى جلو آمد و گفت: من براى شما منزل تهيه مى‏كنم، رفقا جملة به منزل او رفتيم . بسيار جاى خوب و مناسب فراخور حال بود . صاحب منزل پذيرايى گرمى از ما نمود وقت حركت خواستيم به حساب كرايه منزل و طعام رسيدگى كنيم . ميزبان قبول نكرد و گفت: من قربة إلى الله شما را ميهمان نموده‏ام و منزل من مسافرخانه نبود، ولى خواهشى كه دارم اين است: در حرم حضرت حسين (ع) در بالا سر حضرت، حمد و سوره به روح ملا احمد اردبيلى نيابتا قرائت كنيد . با كمال تعجب گفتيم: قرائت حمد و سوره چه اختصاص به اردبيلى دارد؟ گفت: در ميان ما عربها مجرب است هر كه در بالا سر حضرت حسين (ع) يك حمد و سوره به روح مقدس اردبيلى بخواند و نثار روح مقدس اردبيلى كند، حاجتش برآورده مى‏شود» . (25)

15. مقدس اردبيلى و داستان سيب

مشهور است كه پدر مرحوم مقدس اردبيلى در اوايل زندگى خود در كنار تبليغ و ارشاد، به كار كشاورزى در روستاى خود «نيار» (26) اشتغال داشت . روزى در زمانى كه مشغول زراعت بود، اتفاقا آب، سيبى را با خود آورد و ايشان هم آن را گرفته و خورد . بلافاصله با خود گفت اين سيب براى كه بود؟ و چرا آن را خوردم؟ كسى را در مزرعه به كار گمارد و از كنار آب براى پيدا كردن صاحب سيب به راه افتاد . پس از مدتى صاحب باغ را پيدا كرد و جريان را به او گفت . صاحب باغ كه مرد روشن ضميرى بود، او را انسان خوبى يافت . به او گفت: آيا ازدواج كرده‏اى؟ گفت: خير، ازدواج نكرده‏ام . صاحب باغ گفت: آب كشاورزى شما از توى همين باغ مى‏گذرد و سيب هم مال درختان اين باغ است و من آن را حلال نمى‏كنم . هر چه ايشان اصرار نمود و حتى خواست پول بدهد، قبول نكرد . گفت: با يك شرط حلال مى‏كنم، دخترى دارم اگر با آن دختر ازدواج كنيد كه البته هم كور است، هم كر است و هم شل، حلال مى‏كنم .

پدر مرحوم مقدس اردبيلى ناگزير قبول نمود . صاحب باغ او را به خانه خود برد، مجلس جشن عروسى برقرار كرد . ايشان به حجله روانه شد . وقتى تازه داماد، نوعروس را در نهايت كمال و جمال ديد، پدر عروس را خواست و از او پرسيد: شما كه گفتيد دختر من كور و كر و شل است، اين دختر آن چنان نيست؟ پدر دختر اظهار داشت: اين كه گفتم دختر من كر است چون غيبت كسى را نشنيده است . كور است چون با ديده خود به نامحرمى ننگريسته است . شل است چون بدون اجازه پدر و مادرش از خانه بيرون نرفته است . شيخ محمد اردبيلى همسر خود را برداشته و پيش پدر و مادر خود به نيار آورد . بايد نتيجه چنين پدرى، شخصى چون مرحوم مقدس اردبيلى هم باشد . (27)

16. مقدس اردبيلى و شير مادر

«از مادر مقدس اردبيلى سؤال كردند، سبب مقام ارجمند فرزندش را . فرمود: من هرگز لقمه شبهه‏ناك نخوردم و قبل از شير دادن به او، وضو مى‏گرفتم و ابدا چشم به نامحرم نينداختم و در تربيت كودك بعد از شير باز گرفتن، كوشيدم و نظافت و طهارت او را مراعات داشتم و با بچه‏هاى خوب، او را مى‏نشاندم» . (28)


پى‏نوشت:

1) بعضى از اين داستان‏ها را برخى از محققان، در باره علماى ديگر نيز نقل كرده‏اند .

2) جمع رخت (لباس) .

3) آلوده به چرك .

4) گازر: جامه‏شوى .

5) حدائق المقربين، خاتون آبادى (م 1116 ق) نسخه عكسى محفوظ در كتابخانه مرحوم آيةالله مرعشى نجفى؛ اين حكايت همچنين در روضات الجنات، ج 1، ص 198 و الفوائد الرضوية، ص 24 و اعيان الشيعة، ج 3، ص 81 آمده است .

6) حدائق المقربين، همان نسخه . اين حكايت در الأنوار النعمانية، ج 3، ص 40 و قصص العلماء، ص 344 نيز نقل شده است .

7) قصص العلماء، ص . 344 در لؤلؤة البحرين، ص 149 نيز اين حكايت را به نقل از انوار نعمانيه ذكر كرده است . همچنين در روضات الجنات، ج 1، ص 197 ـ 198 و أعيان الشيعة، ج 3 ، ص 81 اين حكايت، نقل شده است .

8) حدائق المقربين، همان نسخه . اين داستان در انوار نعمانيه، ج 2 ، ص 302 نيز آمده است .

9) قصص العلماء، ص . 345

10) فوائد الرضوية، ص . 25

11) زيرا ايشان افعال مباح را نيز به قصد تقرب و عبادت انجام مى‏داده‏اند! و طبعا به اعمال مستحب مبدل مى‏شده است! .

12) قصص العلماء، ص . 343 در لآلي الأخبار، ج 1 ، ص 115 اين مطلب از قصص العلماء نقل شده و در منتخب التواريخ (ص 181) از لآلي الأخبار نقل شده است .

13) قصص العلماء، ص . 342

14) حدائق المقربين، نسخه مذكور . و نيز ر ك: بحار الأنوار، ج 52 ، ص 174 ـ 175 ؛ الانوار النعمانية، ج 2 ، ص 303 ؛ كشكول بحرانى، ج 1 ، ص 127 ـ 128 به نقل از بحارروضات الجنات، ج ، ص 196 به نقل از انوار نعمانيه؛ لآلي الأخبار، ج 1 ، ص 114 ـ 115 به نقل از انوار نعمانيه؛ قصص العلماء، ص 344 ـ 345 به نقل از بحار و انوار نعمانيه .

15) ظاهرا اين طور بوده: شيخ بهائى بعد از شناختن و مصافحه و معانقه، او را به بالاى حجره و در مكانى كه خود نشسته بود مى‏آورد و پس از دقايقى، مقدس به مكان خويش در پايين مجلس برمى‏گردد .

16) مضمون آيه 83 سوره قصص .

17) حدائق المقربين، نسخه مذكور .

18) نيارق از روستاهاى اردبيل و غير از «نيار» است .

19) تاريخ اردبيل و دانشمندان، ج 1 ، ص . 62

20) طرائف المقال، ج 2 ، ص . 400

21) طرائف المقال، ج 2 ، ص . 400

22) قصص العلماء، ص . 344 در طرائف المقال (ج 2 ، ص 400 و 401) نيز اين حكايت نقل شده است . اين كرامت، حاكى‏از آن است كه: مرحوم محقق از آزمايشى سخت موفق بيرون آمده است . و خود توجه داشته است كه اين اتفاق براى امتحان است .

23) هدية الأحباب، ص‏. 265 و نيز ر ك: روضات الجنات، ج 1 ، ص 203 به نقل از مقامات النجاة جزائرى و مستدرك الوسائل، ج 3 ، ص 393 به نقل از مقامات و منتخب التواريخ ، ص 181 به نقل از مستدرك و الفوائد الرضوية، ص 25 به نقل از مقامات .

24) از نجف تا كربلا 78 كيلومتر است و سه كاروان‏سراى شاه عباسى در عرض راه ساخته شده : اول «خان مصلا» ؛ دوم «خان نصف» كه نصف راه است؛ سوم «خان نخيلة» .

25) تاريخ اردبيل و دانشمندان، ج 1 ، ص . 61

26) نيار، روستايى است در سه كيلومترى شهر اردبيل و هم‏اكنون متصل به اردبيل شده است .

27) در كتاب سرمايه سعادت و نجات، (ص 29 ـ 31) همين حكايت را با اندك تفاوت بدون اينكه نام اردبيلى و پدرش برده شود، نقل كرده است .

28) وفيات العلماء، ص . 71